دزد خوش‌شانس

گیر افتاد. آسیب هم دیده بود.

ابراهیم نگاهی به چهره پر از ترس و دلهره دزد انداخت. موتور را بلند کرد و گفت: سوار شو! دزد را به درمانگاه برد و دست دزد را پانسمان کرد. شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز کلی با اون دزد صحبت کرد. فهمید که آدم بیچاره‌ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده.

ابراهیم با چند تا از رفقا و نمازگزاران صحبت کرد و شغل مناسبی برایش فراهم کرد.

 خاطره‌ای از شهید ابراهیم هادی


برچسب‌ها: شهید

تاريخ : دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۸ | 20:20 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.