در سکوتِ حضور تو،
زن بودنم،
شکفتنِ گلی است در سرمایِ جهان.
برگهای وجودم
با هر نسیمِ دستِ تو
رنگِ تازه میگیرند
و در آیینهی چشمانت،
جهانِ من معنا مییابد.
در حریمِ تو،
گلهای سرخِ وجودم
نمازِ شکر به جا میآورند
و ماهِ تنم،
قربانیِ محرابِ شب میشود
تا تو را ببیند.
باران،
اشکِ فراموش شدهی من است
که در رقصِ قطراتش،
ردّپایت را چون نشانِ حق میجوید
و در هر قطره،
رازِ زن بودنم را بازمیسراید.
دست در دست تو نهادهام،
تا هزاران خورشیدِ نهفته
از خاکسترِ تنم برآیند.
باد،
کهنترین نامِ تو را
بر برگهای زمان مینویسد
و شهرِ وجودم،
در حلقهی سماعِ عشق، میچرخد.
و آنگاه که میخندی،
من از خویش فرومیروم
و خاطرههای زنانهام،
این سایههای وهمآلود،
در نوری که تو میباشی، محو میشوند.
جهانم، بوی جاودانگی میگیرد
و من،
با قلمِ نگاه،
نامِ تو را
که نامِ همهست
بر لوحِ هر ذره مینگارم…
تا گلها،
تا شکوفهها،
تا بادهای سرگردان
هیچ نامی جز نامِ تو نشناسند.
ای یگانه!
اگر این عشق، رؤیاست،
پس رؤیا حقیقتی ست برین از آنچه میپنداریم.
بگذار
در این خوابِ ابدی بمانم…
با دلِ شوریدهای
که در این بزمِ عشق،
با تمامِ هستیِ زنانهام میرقصد.
مریم نقی پور خانه سر
موضوعات مرتبط: 🌿زن
من زنم، از ریشهی شب، از صدای شعلهور،
چشم بسته خار میبیند جهانِ بیخبر.
خُلق من از آب میآید، از آتش، از درخت
زخمهایم گل شکوفد در تنِ تبدیدهتر.
در سکوتم مثل دریا بی قرار و پر غرور
هر که خواهد رام گردم میشود آسیمه سر
من بدن را میپرستم، نه گناه و نه هوس،
جان من راهِ حضوری بیهراس و بیخطر.
تیزی تلخ نگاهت را سپردم بر تنم
تا ببینم زخم تو تنها بریده آستر
من زنم از ماجرای روشن و شولای درد
چشم بسته من تو را میبینمت با هر اثر.
شیوا فدائی
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: شیوافدائی
پاییزٍ بی باران
طعم زنانه ندارد.
بارانٍ بی پاییز
همیشه
زنانه
می بارد...
سعید رضا لیریایی داودی
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: سعیدرضالیریایی داودی , پاییز
مگر زن چیست !!!
که مرد
در هزارتوی نگاهش
گم میشود
و هیچ نقشهای
از لبخندش باز نمیگردد.
سیدحسن نبی پور
پروانه
در مشت پینهبستهاش
میلرزد
انگار هنوز
لب بر گل میگذارد
از یاد عشق.
سیدحسن نبی پور
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: سیدحسن نبی پور
زن،
مخلوقیست چندبُعدی
پلک که میزند،
جهانی میلرزد.
دلش که میگیرد،
بارانِ چشمش
چهرهی عشق را میشوید.
و چون عشق
در درونش بمیرد،
نَفَسِ جهان میایستد.
سیدحسن نبی پور
زن،
از تبارِ نور است و خاک،
چند بُعد در او نفس میکِشند.
پلک میزند
و افق
از خواب برمیخیزد.
دلش که بلرزد،
کوه به گریه میافتد.
و چون عشق
در ریشهاش بمیرد،
فصلها
از حرکت میمانند.
سیدحسن نبی پور
زن،
از آینه میآید
اما در مه گم میشود.
چشم میبندد
و جهان
کمی خاموشتر میشود.
دلش که میگیرد
بارانِ بیصدا میبارد
از استخوانِ آسمان.
و چون عشق
در سینهاش بمیرد
دیگر هیچ صدایی
نامِ او را صدا نمیزند.
سیدحسن نبی پور
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: سیدحسن نبی پور
زن
با عشق،
بهار را در رگهایش میدمد.
بیعشق،
تنها درختیست
که برگهایش
به جای سبز شدن
خاکستر میبارند.
سیدحسن نبی پور


قلب زن
چون فانوس شبگرد است
عشق
روغن روشنایی
بیآن
شیشهاش پر از دود
و راهها تاریک.
سیدحسن نبی پور


عشق
نفس زن است
بیعشق
راه میرود
بیآنکه زنده باشد.
سیدحسن نبی پور


موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: سیدحسن نبی پور
در دل جنگلی خشک،
میان شاخههای سیاه که به آسمان میرسند،
زنی ایستاده است
نه تن، که راهی میان مرگ و رستاخیز.
دامنش، پوست کیهان است:
سبز، نفَس گیاهان و رویش جاودان
سفید، نور خالص و هاله سپیده
سرخ، تپش عشق و خون زنده زمین.
هر چین پارچه، ذکرِ سماع هستی
هر رنگ، چاکرایی گشوده به بیکران.
او دیوار سیاه جهان را شکافته
و پنجرهای گشوده به دریایی که میدرخشد،
به آسمانی که ابرهایش،
چون اندیشههای سپید خدا، بر دوش باد رواناند.
او زنیست، اما دریا و آسمان نیز هست
و جادهای که روح باید از دامنش بگذرد
تا به روشنایی برسد.
بنگر
چگونه از ردای او
جهان دوباره زاده میشود.
شیوا فدائی
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: شیوافدائی
چه می دانی از زن بودن؟
وقتی مِهر را
چون ردایی نازک از نور
بر تن لحظههای بیکسی میپوشاند
با دستانی که می تپد
عشق در نگاهشان
چه میدانی از زن بودن؟
آنگاه که در خلوت شب
آهسته
چون شاخهای در باد
میشکند
اما
کبودی شکست را
در قاب خنده ای
پنهان میکندبیآنکه
صدایی فریاد کند
بغض گلوگیر نفسش را
چه می دانی از زن بودن؟
وقتی به بند می کشدغم را
در انحنای لبخندی
که اندوه را
چون کودکی خفته
در آغوش دارد
تا بجوشد شادی از
چشمه ی چشمهایش
چکهچکه
چه میدانی از زن بودن؟
وقتی اشک
چون عابدی خاموش
در محراب تنهاییاش
مینشیند
و صیقل می دهد روحش را
آهسته آهسته
و
حبس می کند
سکوتش را
جهانی در گلوی خویش
آنگاه که
بریده و تنها
استوار ایستاده
اما هنوز
تمام بودنش را
بر لبهای خاموش
میخواباند
تا دنیایی
بیخبر از دردش
در لذت بیداری
غرقه بماند...
زهرا امیریان
پاییز میآید،
با بوی بارانهای نخستین،
صدای خشخش برگها زیر پای رهگذران،
و نسیمی که سردیاش را به شانهها مینشاند.
درختان جامه سبز را از تن به در کردهاند،
به رنگهای زرد، سرخ و نارنجی آراسته،
گویی طبیعت به جشن خاموشی خویش نشسته !
ابرها سنگین ...،
باران پنجرهها را میشوید،
و بوی خاک نمخورده در هوا میپیچد.
روزها عمرشان کوتاه تر ،
شبها دراز ،
و دلها پر از دلتنگی و رؤیا.
پاییز یعنی فصل چایهای داغ،
کتابهای نیمهتمام،
قدم زدن در کوچههای بارانی،
و شنیدن آواز باد میان شاخهها.
پاییز میآید...
با همهی رنگها، صداها و خاطراتش،
فصلی برای عاشقی،
و برای اندیشیدن به فرداهای دوباره سبز.
علیرضا گودرزی
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: علیرضاگودرزی , پاییز
عطر زندگی
زن،
باران است؛
آرام که قدم میزند روی واژهها،
نوازش میکند جانِ کلمات را،
مثل نسیمی که میرقصد بر تن صبح.
لبخندش،
راز نهفتهی شعر است،
که عاشقانهها را میرقصاند،
و دلها را به تپش میکشاند.
اگر مردان میآموختند
دوست داشتن را از زن،
دنیا،
نه قصهای تنها،
که عطر زندگی میشد،
گرمایی بود که در جان کلمات میدمید.
زن،
باران زندگی است،
که با هر قدمش
شعر را زنده میکند.
سیدحسن نبی پور
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: سیدحسن نبی پور
زن، شعر از موهایش
میرویید
هر حرف شکوفهای زرین
هر سکوت بوی باغی پنهان
بر شیر زمان نشست
چشمها به هیبتش خیره ماندند
اما
چادر گلدار بر سر کشید
و نگاهش را
چون سیبی گازخورده
بر میزِ سودا گذاشت
اسبها رم کردند
و باد، در یالشان فریاد زد
زنِ کماندار
از خاکستر فراموشی برخاست
با تیری که از نبضش میگذشت
سربازِ ورق
دو نیمهی خویش را در آینه شکست
یک چهره به لبخند تقدیر
دیگری به تیغ پنهان
سه خواهر گلدار
چون باغی در سه فصل
چشم دوختند
یکی آبیِ باران
یکی زرینِ خورشید
و یکی سرخیِ زخم
آه، جهان!
چه فتنهای در دامن داری
زنِ شیرسوار
با عشوه به دام افتاد
و اکنون
با نیزهای خونین
دوباره به میدان میرسد
تا پرده از چهرهی تو بدرد
شیوا فدائی
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: شیوافدائی
بر بوم ناتمام تاریخ،
موج از قاب میجهد،
دریا نقاشی را در خود میبلعد.
رنگها در گلو خفه میشوند،
و حقیقت، با دست مرگ، نقاشی میگردد.
ریشهها، طنابهای زمیناند؛
زنی در تار عنکبوت به بند کشیدهاند،
رحم، قفسی برای زنجیر تکرار،
زایش، ابزار بندگی.
برهنگی، دیگر شرم نیست،
فریادی بیپرده:
سپیدی نخستین روز زمین،
بر سبزه ریخته،
درختی خم شده بر تن او،
سیبی در دل میتپد،
و باد، پاسدار خوابهای ممنوعه است.
فریاد خاموش زنان رابا خود می برد ،
تا هیچ صدا خاموش نشود.
زنِ دامن گلی،
پلهپله بر ساقه هستی بالا میرود،
تا باغی شود در حرکت،
تا بگوید:
زن، تنها رحم نیست
زن، قیام بیپایان است.
راهی از سیبهای غولآسا
به دهان سرخ فلسفه میرسد،
اما گوشهای آسمان پر از سکوت است.
ابر، همه فریادها را میبلعد،
و جهان وانمود میکند ناشنواست.
درختان دهاناند،
زمین حنجره،
و فریادها،
سنگ میشوند پشت دیوار بیتفاوتی.
آنگاه زنِ رقصنده برمیخیزد،
گیسوانش را به باد میسپارد،
رویای آزادی از شانههایش میروید،
فصلها از دامنش فرو میریزند،
و سرزمین تازهای زاده میشود.
در قاب خیال، هیچکس تماشاچی نیست؛
زن، مرد،
همه در تار بیپایان هستی
به یاد خواهند آورد:
زن نصف مرد نیست
هیچ قدرتی،
هیچ زنی را
دیگر نخواهد بلعید.
شیوا فدائی
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: شیوافدائی
من به این گردش واین چرخ جهان شک دارم
به همین قصهی تکرار زمان شک دارم
گرچه باران امیدی به گلستان بارید
لاجرم بر همه تصویر جهان شک دارم
نقش لبخند تو در قاب دل من بنشست
لیک در ماندن لبخند به آن شک دارم
چشم تو پنجرهی آبی دنیای من است
من به این پنجرهی رو به جهان شک دارم
گفته بودی که شبی حال مرا میپرسی
حیف بر پرسش شیرین سخنان شک دارم
وعده دادی که بمانی، دل من شاد شود
وه به این وعدهی پنهان و عیان شک دارم
از چه خندیدی و آغوش گرفتی ناگه
دل به این عشق، به این حس نهان شک دارم
عشق در چشم دلم خیره شد و لرزیدم
که به این خیرگی چشم زنان شک دارم
بهرام بصیری
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: بهرام بصیری
من آن آب روان
بی سر و شکل
که لحظه مرا تعریف کرد.
گفته بودند
زمان که بگذرد
نور و سایه سیاهیت را
رنگ خواهند بخشید.
نام خواهی گرفت.
جسم خواهی شد.
گفتند و گذشتند و لحظه
مرا تعریف کرد.
از سر کویی که عبور می کردم
عبور من هیچ می شد.
تنها نظاره اما
روزگاریست که می گویند:
زنی از سر کوچه ی ما عبور می کند.
نام من؟
نام من را پدر گذاشت.
تقصیر من نبود.
و در سحری میان ظهر
رنگ انسان گرفتم.
و لحظه
لحظه های دست در دست
لحظه های با هم قهر
داستان این بودن را
تعریف کردند.
این روزها
عبور من
عبور سرگذشتی است
که ناخوانده در سایه ها
به دنبالم است
و من آن سرگذشتم
و آنچه از آن به جا مانده.
زنی که شعر می گوید و شاعر نیست.
و لحظه مرا تعریف می کند.
سحر غفوریان
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: سحرغفوریان

ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﻣﺎ ﺩﻭست دارم...
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ...کوتاه کوتاه ﮐﻨﻢ
ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎه ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ
همین که با یک موزیک شاد برقصم
با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم
و همنوایی کنم با دلنوازترین سرود زندگی
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺁﺑﯽ ﻭ ﺯﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭ ﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ
ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ
ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ
ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ
ﺁﺳﺎﻥ بخندم
ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
و اگر تو هم مانند من یک زنی
خودت را به صرف قهوه ای در یک خلوت دنج میهمان کن!
برای خودت گاهی هدیه ای بخر!
وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری احساس سربلندی می کند
آنوقت دیگر از تنهایی به دیگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی
یادت باشد...برای یک زن عزت نفس غوغا میکند!
ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ...
| تهمینه میلانی |
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: تهمینه میلانی
زنها طوفاناند،
جذر و مدی که در قلبها
به تلاطم میافتد.
اگر مردی در برابر موجهایشان
تاب نیاورد،
در کشتیِ دلشان غرق خواهد شد.
.
.
زنها
چون استخوانهای قفسهی سینهاند،
شکننده و نرم،
مراقب زخم زبانها باش،
که در سکوت میشکنند.
سیدحسن نبی پور🌹
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: سیدحسن نبی پور
هر یک از این مردمان بر امری عادت میکنند
خوب و بد دارد ولی با آن اقامت میکنند
.
کاش بازارِ خیانت رونقش کمتر شود
صادقان را دیده ام گاهی خیانت میکنند
.
یا رب این دل مردگان را از جهان بیرون بران
همسری دارند و با زن ها رفاقت میکنند
.
آن زنِ بیچاره گویی کلفت او گشته است
پیشِ هر کس،نا کسی،زن را حقارت میکنند
.
ای بنازم ایزدا خوش دوره ای آورده ای
جایِ آگاهی و علم با سنگ عبادت میکنند
.
با چنین راهی دگر آتش تو را باید سفر
عقل و قلبت را دگر آنها اسارت میکنند
امیرسام نامداری
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: امیرسام نامداری
من،
زنیام
که ایستادهست روی مرزی ناپیدا
نه آنقدر نزدیک به نور،
که گرم بماند،
نه آنقدر دور
که خودش را گم کند.
زنیام در میانهی برگهایی که
پیش از افتادن،
در باد مکث میکنند.
نه سقوط،
نه صعود
فقط لحظهای کوتاه
برای فکر کردن به بودن.
غم،
از میان روزنههای خانه میخزد،
در لامپهای زردِ شب،
در فنجانهایی که از سر عادت شسته میشوند
در سکوتی که مادران بلدند،
بیآنکه کسی صدایشان را بشنود.
غم،
زرد است
مثل لباسی که دیگر اندازهات نیست
اما هنوز توی کمد مانده،
چون با آن
گریه کردهای...
و شادی؟
شادی،
نه مثل خندههای بلند،
نه مثل موسیقی تند
شادی،
سبزِ آرامیست
که بیصدا روی دیوار ترکخوردهای میروید،
بیادعا،
اما زنده.
شادی،
وقتیست که دختری کوچک
میدود بیدلیل،
و باد، موهایش را دنبال میکند
انگار جهان
دوباره یادش آمده چطور نفس بکشد.
شادی،
در دستهای مادرم بود
وقتی بیهیچ واژهای
گرمایی در پیشانیام مینشاند
که میگفت:
"میگذره عزیزم..."
و من،
نه آن برگِ افتادهام
نه آن جوانهی تمامقد
من زنیام
که هر بار افتاده،
ریشهای در خودش کاشته،
و هر بار روییده
بیآنکه فراموش کند
چطور افتاده بود.
من زنیام
که با غم زندگی کرده،
با شادی دویده،
با درد بزرگ شده
و هنوز...
در مرز افتادن و روییدن
نفس میکشد.
لادن تجا
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: لادن تجا
پدرم عقیده داشت
یه زن نیرومند،می تونه از یه مرد هم قوی تر باشه
مخصوصا اگه توی دلش عشق هم باشه؛
فکرمی کنم یه زن عاشق،تقریبا نابودنشدنی باشه...
جان اشتاین بک
![]()
موضوعات مرتبط: 🌿مرد ، 🌿زن
برچسبها: جان اشتاین بک , عشق
یک غزل در بین دیوانهای شعری عاصیام
من همان میراث دار سیرهای احساسیام
من زنم از دامنم مردان به میدان میروند
دست های مهربانم، بالِ انسان می شوند
در گلستان جهان عطر تنم پیچیده است
کی جهان بر خود چنین عطری معطر دیده است
من زنم از نسل طوفان ،از دیار شعر و شور
هر نگاهم در دلِ تاریکِ شب، یک دسته نور
گر چه جانم بر صلیبِ روزگاران بسته است
روح من همچون پرنده از قفس ها رسته است
بید مجنونم ولی سرو خرامان حاصلم
مرهمی خودسوخته بر زخمها شد این دلم
من زنم زاییده تشویش و عشق و اشتیاق
خاطر بارانی ام دور از ریا و هر نفاق
من قرار بی قراران من نماد مهر و ماه
در وجودِ خسته ام آشفته می گیرد پناه
هی مزن برچسب بی شرمی به رقص قاصدک
در میان شادی ام، انگار می رقصد فلک
من زنم دارم نشان از ریشه و ریحان و رود
گاه رخسارم به سیلی سرخ دارم یا کبود
هر چه باداباد دیگر نیست باکی از خطر
من سفیر سایه ام، با آفتابم همسفر
درّ نایابم نباشد هر کسی در شأن من
قدر من داند فقط صاحبدلی صاحب سخن
جمیله اتکالی شربیانی
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: جمیله اتکالی شربیانی

