وقتی مهربان می‌شوی
آفتاب
از دست‌های تو
به قلبم
طلوع می‌کند.

سیدحسن نبی پور

خویشاوندان
اگر بها داشتند
یوسف را
به بوی پیراهنی
در بازار نمی‌فروختند.

سیدحسن نبی پور

بخند
تا تبسمِ تو
در سنگ هم شکوفه دهد
من
در شکاف لبخندت
انقلاب می‌چینم.

سیدحسن نبی پور

فریبِ واژه‌ها را نخور
الف
از آغاز
با نقاب آمد.

سیدحسن نبی پور

برگ می‌چرخد نرم
در دلِ مهِ پاییز
ردِ عشقِ بی‌صدا.

سیدحسن نبی پور


برچسب‌ها: سیدحسن نبی پور , پاییز

تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 13:7 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

اَبــر،
بارانش را نگه داشت…
نه از بخل،
که خاک
باید ترک بردارد.

نیلوفران،
در ژرفنای خوابِ زمین،
انتظارِ بوسه‌ی خورشید را می‌کشند.

آبان
با دستانِ خالی
بر شانه‌های زمین نشست.
ســـدها
چون کاسه‌های تشنه
به آسمان خیره ماندند.

اما در دلِ خاک،
ریشه‌ها
این نبض‌های پنهان،
زمزمه می‌کنند:
ما به باران ایمان داریم…
حتی وقتی دیر می‌کند.

خورشید
پرده‌ی مخملِ شب را می‌دَرّد.
ستاره‌ها
بر صفحه‌ی سپیده
نقش می‌بندند.

و در گرمای طلاییِ این صبح،
برگ‌های نیلوفر
کف‌ دست‌های سبز را
رو به آسمان گشوده‌اند.

آنان
در سکوتی آیینی
به ریشه‌های ژرف
وعده می‌دهند:
رویشِ تازه در راه است.

این بیداریِ سپید
سپاسگزارِ شعله‌ای است
که شب را سوزاند.



رویشِ امید
حقیقتی ست
که از دلِ خشکی می‌جوشد.

همیشه
نوری در چشمانِ زمین است
که باران را
فرا می‌خواند.

و ما
در سکوتِ این روزهای بی‌باران
به فردایی می‌اندیشیم:

رودها
آواز خواهند خواند،
ســـدها
از زندگی لبریز خواهند شد…
و زمین
دوباره
ترانه‌ی سبز را
زمزمه خواهد کرد.

مریم نقی پور خانه سر



تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 12:29 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 12:22 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

اینجا
در خلوت پاییزی نیلوفر ها
رد نوری بر سینه یک باغ
با وسعت چشمان تو
می تراود آرام
اینجا در بی کرانی رنگ ها
روزنه ای به نیایش باز است
که ترنم احساس مرا
می برد آن سو ها
سوی یکرنگی باران
سوی زیبایی یک چلچله
اینجا از گل افشانی یک باغچه
تا عروج سیمانی بام ها
تا هرجا که چراغی پیداست
آوای بلند مهربانی جاریست
در تاریک‌ترین غروب هم
سایه لبخندی
در چشم تماشا برجاست
با طلوع هر ستاره
نجوای شبانه ای
از دل ثانیه ها می روید
گل اندوهی سر می زند
از چشمه خواب
شعر دلتنگی و
آهنگ شب زنجره ها
تا سرود بیداری هر صبحدم
بر چهره این آینه ها می کوبد
و خیالی تازه
از سکوت پاییزی و عشق
در پهنه یاد تو
از پنجره ها می بارد


عبدالله رضایی


برچسب‌ها: عبدالله رضایی , پنجره , پاییز

تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 12:21 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

باورهایِ از دست رفته،
در تکرارِ تاریخِ زندگی.
‌‌و خاطراتی که شاید،
نامشان سرنوشت بود.

و اکنون،
فراتر از زمان و مکان،
نه بودن، نه نبودن،
در خاطره‌ها مانده‌ام.


بین ذهن و تن،
جایی که هردو ،
باور داشتند،
نیمه‌هایِ دیگر،
خویشتنِ خویش‌اند.

تلاقیِ دو رودِ عشق:
آن که من در آن شناور بودم،
و آن که مرا به ساحلِ خویش کشاند.

اما در این میان،
پاره‌هایی از روحم،
در گستره‌یِ آدمیان،
چون دانه‌هایی پراکنده،
بر باد سپرده شد

و ناخواسته
گویی که آن دانه‌ها را،
در زمینِ وجودم،
دوباره می‌کاشتند.


بهاره حکیم نژاد


برچسب‌ها: بهاره حکیم نژاد

تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 12:9 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج


برچسب‌ها: فاطمیه

تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 12:6 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

آمدی
نه از راه، نه از صدا
از جایی شبیه رویای پیش از بیداری
از نقطه‌ای که هوا هنوز شکل نگرفته
و نور
در نگاهت تمرین بود.

چشم‌هایت
نقشه‌ی گمشده‌ی آبی‌ست
که هیچ جغرافیایی نمی‌شناسد
و من
قایقی‌ام بی‌نام
که خودش را
در سطرهای سکوتت جا گذاشته.

در تو
نه موج پیدا بود
نه ساحل
فقط صدایی که
می‌لرزاند استخوان شب را
و خواب مرا
پیش از رسیدن، غرق می‌کرد.


من
تو را نمی‌خواستم
برای بوسه‌ای کوتاه
یا شعری که دکلمه شود
تو
جهت منی
راهی که دیگر نمی‌توانم از آن برگردم
چون تمام راه‌های دیگر
بی‌تو
چیزی ندارند جز رفتن.

تو
آرامشِ مبهمی
که حتی طوفان
در آغوشت گم می‌شود
و هیچ پرنده‌ای
پس از پرواز در آسمانت
نیاز به آسمان ندارد.

دست کشیدی
بر لحظه‌ای که در من شکسته بود
و از آن روز
جهان
شکل تو را گرفت.

حالا
تمام خلیج‌ها را
از کتاب‌ها خط زده‌ام
و نقشه‌ای تازه کشیده‌ام
که مرز ندارد
نام ندارد
جز تو...

محمدرضانعمت پور


برچسب‌ها: محمدرضانعمت پور

تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 12:5 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

کاش می توانستم دوست داشته باشم
پرندگان مهاجری را که
لابه لای شاخه هایم لانه می کنند...

میروند...
و تا فصلی دیگر باید
به انتظار بازگشت، خزان را
در ذهن خود تداعی کنم....

گاه با منقارهای کوچک خود
سوراخ ریزی بر قلب
ساقه هایم به یادگار می گذارند....


همانند زخمی زیبا که درد
دل نشینی را در دل
معشوقه خود می کارد...

و من می کاوم در آوند خویش
ثمره ای را که رشد دهد خاطرات
برجای مانده
از روزگاران باهم بودن را

حتی ، شعف آفرین است
حفره هایی که روباه های رهگذر
بر خاک پیرامونم حفر می کنند
تا تمنای از هم گسیختگی
ریشه های در هم تنیده ام....

بارانی از آسمان دیدگان ابری ام
شاید ، سیراب کند
عطش برخاسته از تفت جان
شیرین شب زدگانی را که
در سایه های افرا پناه می جویند...

آری....
پناه جویانی، که سرگردان
مسیر ناکجا گردیده اند
بی هیچ توجیه و کنکاشی
و بی آنکه سخنی بر زبان گنجشک آورند...

اما، تمام وجودم را
در صوت زیبای چلچله ای
یافته ام، که از دور دست ترین
افق آرزوها ، نوید آمدن بهار می دهد...

مدتیست، سورخ های قلب افرا
جام خونابه سر می کشد
و آواز حزین فراق در غزل هایم
رنگ سپیدانه به خود می انگارد....

( امروز با قلم چوبین خود واژه های
مصنوعی را به بیگاری ژرف خواهم کشید ...)


افروز ابراهیمی افرا


برچسب‌ها: افروزابراهیمی افرا

تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 12:3 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

دعای یا کریم ها
به گوش حق رسید
آرام و بی صدا
در گوش باد دمید
ابر خبردار شد و زود دوید
قطره باران
به چشمان دمید
آه
تشکر
یا کریم

لطف حق بر ما رسید
گفت برایت
خبر آورده ام
دشت تشنه چو پیغام دید
رود به لطفش
بر دامن صحرا دوید
سبز شد
این خاک سیاه
زمین
آه
تشکر
یا کریم

جنگل بیدار شد
رخت عروسی به تن
شاد شد
جمله چو این را بدید
بلبل مستان
سرک میکشید
بال و پرش باز
آغوش زندگی
برایش کشید
آه
تشکر
یا کریم


سیاوش دریابار


برچسب‌ها: سیاوش دریابار , خدا

تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 12:1 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

درکوچه های صبر دیدم......
فقر
مثل باغی‌ست
که درختانش میوه‌های کال می‌دهند،

و کودکان،
با دستان خالی،
سایه‌ی سیب‌ها را می‌چینند.

خیابان،
به شکل رودخانه‌ای خشک،
فقط صدای کفش‌های ترک‌خورده را حمل می‌کند

آسمان،
هر روز وعده‌ی باران می‌دهد،
اما ابرها
به قراردادهای خصوصی فروخته شده‌اند

و مردم،
با لبخندهای شکسته،
به تماشای سیرکی می‌روند
که دلقک‌هایش
درد را تمرین می‌کنند و
هر شب نقاب تازه‌ای می‌پوشند،
اما اشک‌هایشان
از زیر رنگ‌ها بیرون می‌ریزد

میدان شهر،
به صحنه‌ی سیرکی بدل شده
که در آن،
سیاستمداران با کفش‌های بزرگ
روی طناب وعده‌ها راه می‌روند

تماشاگران،
با شکم‌های خالی،
به سکوت کف می‌زنند،
چون خنده،
دیگر کالایی لوکس شده است

مهتران
ساعت‌هایی بی‌عقربه‌اند،
که فقط زمانِ وعده‌ها را
بی‌پایان تکرار می‌کنند

پرندگان بی‌بال،
در قفسِ صف‌های طولانی،
به پروازِ خیالی در آسمان می‌ چرند

ومردم گمشده های خود را
در جیب یکدگر جستجو می‌کنند
فارغ از اینکه سوراخ جیب ‌ها گشاد است و
هر جیب،
به چاهی بی‌انتها بدل شده،
که در آن
فقط پژواک وعده‌ها
صدای خالیِ سکه‌ها را تقلید می‌کند.....!!


مهرداد فرزامی فر


برچسب‌ها: مهردادفرزامی فر

تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 11:59 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

از دور دیدمش
غریبه بود
نزدیک که شد
چشمانش قصه‌ی همه‌ی دیروزها شد

باد سرد پاییزی
موهایش را به رقص درآورده بود
برگ‌ها زیر پایش نجوا می‌کردند


نگاهش هنوز آرام بود
مثل سکوت، مثل دریا…

باران ذبیحی


برچسب‌ها: باران ذبیحی , پاییز

تاريخ : جمعه ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | 11:55 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

سکوت، خلأ نیست،
آینه‌ی حقیقت است.

در خموشی،
جهان راز می‌گشاید
و جان، نور می‌نوشد.

سکوت، سنگ محک وجود است.
تنها دل‌های آرام،
ژرفای آن را درمی‌یابند.


سکوت، قیچی زبان نیست،
قیچی زمان است.
در شکافِ خاموشی،
اکنونِ جاودان می‌روید.

سکوت، شمشیر آب‌است.
نرم می‌برد
تا ریشه‌ی هستی را بنمایاند.


مریم نقی پور خانه سر



تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | 13:31 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

دلا ای نازنین ارزشمندی
شنو از پیر عاقل، نیک پندی

وجود آدمی، از گِل سرشتند
برایش امتحان مشکل نوشتند

سر و دست و زبانِ باز دادند
دو چشم و یک دلِ پرناز دادند

دلی بی‌رنگ از جنس الماس
دلی آبی پر از عطر گل یاس

دلی پر شور و پر عشق و هیاهو
دلی سرکش برایت، همچو آهو

دلت از بهر عشقش آفریده
ز روحش بر دل و جانت دمیده

بگفتا دل بُوَد جای خدایت
از او شیطان ،نگرداند جدایت

بمان در عشق او عاشق‌ترینش
بشو اهل تبارک، آفرینش


مبادا دل به غیر او ببندی
نشینی همچو مستان و بخندی

مبادا باشی از اهل جَهالت
که او، باشد سزاوار عبادت

به چشمت گو اَلا اِی چشم نادان
همانا تو دَری از بهر گلدان

به رویِ غیرِ او دیدن، حرام است
بدان تو ، حرف خوبان یک کلام است

که دلخوش باور است، عاشق شَوَد زود
لذا از مِهر حق ، فارغ شَوَد زود

که در یک دل، دو دل جایی ندارد
خدا عشق است و همتایی ندارد


همی وارد شَوَند در دل چه آسان
نگو خارج شَوَند از دل چ، بدین سان

که باید قلکِ دل را شکستن
به کوی عارفان عمری نشستن

که شاید بُگذَرد روزی از این کوی
بگرداند دلِ زارِ تو نیکوی

مَشو نومید که او حَبلُ المَتین است
ز بهر بندگانش او رحیم است

همی آید به بالین من و تو
نباشد او به آیین من و تو

بِنازم این خدا را بهترین است
به کوی عاشقی، عاشق‌ترین است


که او چون بندگانش بی‌وفا نیست
پر از مهر است و عشق از او جدا نیست

به امّیدِ نگاهِ آتش افروز
که گرداند شبِ ظلمت، چو یک روز

زهرا السادات حسینی نور


برچسب‌ها: زهراسادات حسینی نور , خدا

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | 13:28 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | 13:27 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

حضرتِ خضر، گِله از ماهی و دریا ننوشت
به خدا، هیچ‌کسی قصه‌ای از ما ننوشت

یونس اندر قفسِ سینهٔ سنگینِ نهنگ
از سکوت و خفقان و نَم و سرما ننوشت

آدم آلوده به گندم شد و حوّا به زمین
ولی از عطرِ خوشِ پونه و نعناع ننوشت

ساحران جمله عصا مار بکردند، امّا
ساحری از کَلَکِ پشتِ مُعَمّا ننوشت


مؤمن از نهرِ می و حوریِ پردیس نگفت
مُلحِد از دوزخ و از شدّتِ گرما ننوشت

شرعِ اِبلیس، به‌جز سیرهٔ نومیدی نیست
هیچ‌کس قصه‌ای امروز زِ فردا ننوشت


محمد جوان بخت


برچسب‌ها: محمدجوان بخت , خدا

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | 13:26 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

شکوفه داده درختان شعر باغ وطن
به فضل دانش و عزت در این سرای کهن

ادب نشسته به دامان، ز روز مولد مان
گرفته بوی محبت زبان، به بزم عدن

غزل قصیده، رباعی، وزین به طبع کسان
سروده شد که بخوانند، بلبـــــــلان چمن

نظیر حافظ و سعدی سخن کند موزون
هر انکه رخصت بزمش رسد چه مرد و چه زن

فروغ و ثالث و سهــــــراب و ابتهاج و رضا
شکست کرده چو نیما، عروض را به سخن


بــــــه باغ سبز غزل رهنمون سعادت شد
شکوفه داده درختان شعر باغ وطن

سعادت کریمی


برچسب‌ها: سعادت کریمی

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | 13:25 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

ان شاء الله بزودی ظهور حضرت امام مهدی😘سلام الله علیه...🤲🇮


برچسب‌ها: سخن ناب

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | 13:24 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

از میان شاخه‌های انار می‌گذرد
تا لبِ پنجره
تا مشق های خط نخورده
در کوچه
برگ‌ها می‌رقصند
مثل خنده‌های جا مانده در زنگِ آخر
دست‌های من هنوز
در جیب پالتوی همکلاسی است
و چشمانم
در پیِ بادبادکی‌ست
که هیچ‌گاه پایین نیامد
باد
ما را خواهد برد
از این خیابان‌های فراموشی
تا پاییزِ کودکی
آنجا که زمان
بوی تازه تراشه های مداد می‌داد
و هیچ‌کدام هنوز بزرگ نشده بودیم


بابک وفائی


برچسب‌ها: بابک وفائی , باد , پاییز

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | 13:23 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

یک دستکشِ تنها
روی نیمکتِ پارک
انگشت‌های باد را می‌شمارد
و من
پشت پنجره‌ی قطارِدر حرکت
با چشم‌های خیس از بارانِ شهرِ دیگری
تو را می‌بینم.

عشق
مثل پوستِ موز روی پلّکانِ سرد ایستگاه است
یک خطرِشیرین
یک لغزشِ ناگزیر
که هر مسافرِشتابزده‌ای را
به پرواز درمی‌آورد.


دوستت دارم
نه یک واژه
که یک فضای منفی است
در عکس‌های تارِاین قرنِ پرهیاهو
جایی که سکوت
بلندتر از فریادِسوتِ قطارها می‌زند.

تنها یک چیز قطعی‌ست
تو
مثل فنجانی که روی لبه‌ی میز ایستاده
بین سقوط و تعادل
رقصیدی
و من
هوا را
برای گرفتن‌ات
قفس کردم.

در این جهانِ شاعرانه
که هر عاشق‌تری
یک بیتِ ناتمام بیش نیست
چشمانِ تو
دو حفره‌ی کهکشانی‌ست
که زمان در آن‌ها
به تمنا می‌ایستد.

کاش
می‌شد یک نگاه ساده
تمام قامتِ بلندِ این اشتیاقِ بی‌پروا را
در آغوش بگیرد
اما
تو دورتری
از فاصله‌ی بین دو واژه‌ی«سلام» و «خداحافظ».

پس
من
شاعرِاین پوستِ موز و دستکشِ گمشده
تنها کاری که می‌توانم بکنم این است
یک نقطه‌ی سرخ
در پایانِ این سطر
بگذارم
تا شاید
تو
در نقشه‌ی گمشده‌ات
آن را
ایستگاهِ عشق
بخوانی.


حسین گودرزی


برچسب‌ها: حسین گودرزی , عشق

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | 13:22 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

حرف دل را به که گویم که دلم خونین است
که شب از دیده خونباره ما رنگین است

همه شب شعر نوشتم ز دل‌آویزی یار
چون سحر شد بنویسم که غمش سنگین است

دل بیچاره و آزرده در این قصه عشق
یوسفی بود که در هجرت بنیامین است

همچو فرهاد که جان می دهد از بهر نگار
دل ما در به در دلبری شیرین است

رسم و آیین دل و دلشدگی جاری نیست
که قضا و قدرم بی دل و بی آیین است

ننگ رسوایی عشق و طلبش قسمت ماست
چاره‌ای نیست دلا ، کار جهان ننگین است

شکوه ای در سخنم نیست از این عشق و وداد
جملگی صحبت دلدادگی و تحسین است

منش این دل گردنکش و عصیانگر من
در حضور خوش تو پیروی و تمکین است

شمع عشقی که به دل کوفته ای گر خاموش
آتش عشق رخت در دل شمع آجین است

دل در این فرقت از آن دلبر شهر آشوبش
چون شهابی است که سودازده پروین است


شهریار خوش لفظ


برچسب‌ها: شهریارخوش لفظ

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ | 13:20 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.