یک غزل در بین دیوانهای شعری عاصیام
من همان میراث دار سیرهای احساسیام
من زنم از دامنم مردان به میدان میروند
دست های مهربانم، بالِ انسان می شوند
در گلستان جهان عطر تنم پیچیده است
کی جهان بر خود چنین عطری معطر دیده است
من زنم از نسل طوفان ،از دیار شعر و شور
هر نگاهم در دلِ تاریکِ شب، یک دسته نور
گر چه جانم بر صلیبِ روزگاران بسته است
روح من همچون پرنده از قفس ها رسته است
بید مجنونم ولی سرو خرامان حاصلم
مرهمی خودسوخته بر زخمها شد این دلم
من زنم زاییده تشویش و عشق و اشتیاق
خاطر بارانی ام دور از ریا و هر نفاق
من قرار بی قراران من نماد مهر و ماه
در وجودِ خسته ام آشفته می گیرد پناه
هی مزن برچسب بی شرمی به رقص قاصدک
در میان شادی ام، انگار می رقصد فلک
من زنم دارم نشان از ریشه و ریحان و رود
گاه رخسارم به سیلی سرخ دارم یا کبود
هر چه باداباد دیگر نیست باکی از خطر
من سفیر سایه ام، با آفتابم همسفر
درّ نایابم نباشد هر کسی در شأن من
قدر من داند فقط صاحبدلی صاحب سخن
جمیله اتکالی شربیانی
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: جمیله اتکالی شربیانی
