شبی که پنجه ی تقدیر ماجرا می بافت
نشسته بود چمن های بی چرا می بافت
کسی که لهجه ی فواره در صدایش بود
میان حنجره اش حفره ی هوا می بافت
زنی که نخ نخ او رشته ای ز وسوسه بود
نشسته بود به بالای خود بلا می بافت
گرفته بود ده انگشت روبه روی دو چشم
برای وسعت بی شرمی اش حیا می بافت
شبیه منتظرانی که خواب می بینند
به سنگفرش تمناش نقش پا می بافت
رسیده بود به پایان خط باور خویش
به دور فلسفه ی پوچی اش خدا می بافت
امید صباغ نو
برچسبها: امیدصباغ نو
تاريخ : چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۱ | 7:35 | نویسنده : 🧡مُحَمّد❤️🪁🌳🕊 |

