ای عشق ،
آمدی از نسیمی که
عطر گل‌های کهن و شور زلیخا دارد
و نفس بهار را در سینه‌ام می‌دمیدی

آرام در من نشستی
چون نوری که بی‌صدا
از پنجره دل بر پرده جان می‌لغزد

تو باران نازک مهربانی‌ای
که از شانه‌های ابر خسته فرو می‌چکد
و تشنگی خاک جان را سیراب می‌کند

تو لبخند خدا در صدای کودکی گمشده‌ای
که ناگاه جهان را
به یاد شور جاودانه عشق می‌اندازد


با تو اشک روشن‌تر می‌چکد
چون الماسی در دامان شب
و لبخندت نوری‌ست که در گلبرگ‌ها می‌رقصد
و غم را می‌شکند

ای همدم خاموش لحظه‌های بی‌پناه
هر جا تویی
باد آرام‌تر می‌وزد
و خاطره‌ها در نور خورشید حل می‌شوند

در نگاهت خودم را می‌بینم
برگی در مسیر رود
رودی در آغوش دریا
و آینه‌ای که نام تو را تکرار می‌کند

تو نه واژه‌ای نه خیال
که تپش زندگی در واژه‌ای بی‌انتها
با هر تکرار عشق را دوباره آغاز می‌کند

بمان
چون نوری که در تن تاریکی می‌دود
چون عطری که از لبخند تو
بر لب گل مانده است

بمان
که بودن تو تعریف مهربانی‌ست


مهدی شهریاری


برچسب‌ها: مهدی شهریاری , خدا

تاريخ : یکشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۴ | 12:41 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.