شاید عشق
بخاری خاموشی است
در اتاقی که هیچ‌کس در آن نیست
اما هنوز بوی خاکسترِ گرم
در پرده‌ها مانده

اکنون
کلیدِ آن اتاق است
در جیبِ کسی که آدرس را فراموش کرده

من
تشنه ی آن خاکسترَم
تشنه ی خاکستری که روزی
آتش بود بی‌آنکه خود را شعله بخواند

زمستان می‌گذرد
و من
هنوز در همان ایستگاه
قطاری را انتظار می‌کشم
که برنامه‌اش از جدول زمان‌ها حذف شده


دوستت دارم
یعنی
حتی اگر تمام نقشه‌ها
خطاهای چاپی باشند
من
هنوز نقطهٔ اینجا را
با مرکبِ نبض‌هایم علامت می‌زنم
و منتظر می‌مانم
تا کسی
آنجا را
تصحیح کند


حسین گودرزی


برچسب‌ها: حسین گودرزی , زمستان

تاريخ : چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴ | 11:47 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

در این سکوتِ سفید
که پنجره یخ می‌زند به تماشا
اکنون
برگِ سپیدی است
که از درختِ زمان می‌رُقَصَد
و بر زمینِ فرصت‌های از دست رفته
فرود نمی‌آید

من
تشنه ی برفم
تشنه ی آن سکوتِ نرمی
که همه جای تو را می‌پوشاند
و ردپاهای تنها را محو می‌کند


دوستت دارم
به سادگیِ نفس‌زدنِ بخار
روی شیشه ی یخ‌زده ی این فصل
طرحی موقت می‌زند
و محو می‌شود
پیش از آنکه لغتی برایش بیابم

حسین گودرزی


برچسب‌ها: حسین گودرزی , زمستان , پنجره

تاريخ : سه شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ | 12:15 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

زمستان
فصلِ پنهان‌کاریِ آتش‌هاست
در هر دانه ی برف
مخروطی از شعله خوابیده
که فقط دستانِ تو
آن را بیدار می‌کند

اکنون
فاصله ی میان دو کاجِ سپید است
در جنگلی که خواب می‌بیند
من
تشنه ی شکستنِ یخ‌های کوچکِ صبحم
آن‌گاه که خواب‌ را می‌بوسی
و جهان
تنها با گرمای دهان تو معنا می‌یابد


دوستت دارم
همچون قانونی قدیمی
در فیزیکِ زمستان
هیچ گرمایی از بین نمی‌رود
فقط در جسمِ دیگری پنهان می‌شود
و من
جسمِ پنهانِ توأم


حسین گودرزی


برچسب‌ها: حسین گودرزی , زمستان

تاريخ : سه شنبه ۱۶ دی ۱۴۰۴ | 12:14 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

نشکن مرا
کز جنسِ بلورم
با هزار تکه‌ام چه می‌کنی؟
قطره‌ام؛
از هُرمِ خاک شدم بخار
با قُلیانِ اقیانوسِ زیبا چه می‌کنی؟
نفرت ریشه دوانده
در خاکِ وجودم
با ریشه‌های آمیخته در من چه می‌کنی؟
داغی‌ست
هَک‌شده بر استخوانم
با این حسِ بسیار چه می‌کنی؟
با تبر فتادی بر جانم
با این جوانه‌های
رُسته از زیرِ خاک چه می‌کنی؟
سرخ‌رنگِ پاییز
و شرمسارِ
زمستان
با خونِ ریخته
بر سپیدیِ لباسش چه می‌کنی?


مهدی عارفخانی


برچسب‌ها: مهدی عارفخانی , زمستان

تاريخ : یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ | 12:17 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

صبحِ زمستان می‌آید
و من در این دوریِ مقدس
فنجان اکنون را با دست‌هایت گرم می‌کنم
تو در اینجا نیستی
اما حضور تو از هر اینجایی به من نزدیک‌تر است
مثل کتابی که بسته است
اما تمام کلماتش در تاریکی می‌درخشند

آرامِ دل.......
تو ممنوعه‌ترین فصلِ منی
و همین ممنوعیت است که عشق را
به آیینی بدل کرده است
که در آن دوری
خود شکلِ دیگری از وصال است
من هر صبح
در آینه‌ی زمان حال
چهره‌ات را می‌بینم
نه به عنوان خاطره
بلکه به عنوان پیش‌درآمدی از ابدیتی
که همین اکنون آغاز شده است

زمستان می‌آید
و برف
زبانِ زمین می‌شود
اما زیر این سفیدی
ریشه‌ها بیدارند
ریشه‌هایی که شکلِ انگشتانِ تو را دارند
و در خاکِ حافظه‌ام
به جستجوی چشمه‌ای می‌گردند
که تو آن را امید نامیده‌ای

تشنه‌ام
اما نه برای آبی که می‌آید
بلکه برای آبی که هم‌اکنون
در گودیِ گلوگاهِ این لحظه جاری است
آبی به نام انتظار
در فلسفه‌ی عشق
دوری و نزدیکی
دو صفحه‌ی یک کتابند
که هم‌زمان ورق می‌خورند
و من در هر ورق
تو را می‌خوانم
به زبانی که پیش از زبان وجود داشته است

این عشق پر حرارت
نه در لمس که در امکانِ لمس تعریف می‌شود
در همان فاصله‌ی مقدسی
که پوستِ خیال را
به یاد پوستِ تو می‌اندازد
تو ممنوعه‌ای
اما ممنوعیت تو
تنها دروازه‌ای است
به باغی که در آن
همه‌ی میوه‌ها هم‌زمان می‌رسند

صبح بخیر
ای عشقِ همیشه‌حاضر در غیاب
من در این زمستانِ ظاهری
بهاری را کشف کرده‌ام
که در گاه شماریِ زمین ثبت نشده است
بهاری که تنها در نبضِ همین اکنون می‌تپد
و نامش را
انتظارِ توگذاشته‌ام
آرام دل.......
آینده وجود ندارد
این را نه از روی ناامیدی
که از سرِ کشف بزرگی می‌گویم
همه‌چیز هم‌اکنون اتفاق افتاده است
تو و من
در کتابخانه‌ی بی‌پایانِ اکنون
هم‌نشینِ یکدیگریم
و هر صبح
صفحه‌ی جدیدی از این با هم بودن
روی میز زمان گشوده می‌شود
تا بخوانیم
حتی اگر صدایش را نشنویم
حتی اگر دست‌هایمان به هم نرسد
آرام دل......
عشق
آیینِ تقدیسِ فاصله‌هاست
و من در این فاصله
تو را
همچون متنی مقدس می‌خوانم
که هر بار خواندنش
معنایی تازه می‌زاید
معنایی به نام همین الان
به نام همین نفس
به نام همین تپش


حسین گودرزی


برچسب‌ها: حسین گودرزی , زمستان

تاريخ : جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ | 12:19 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

گرمای جانم در زمستان است آغوشت
دردی ندارم تا که درمان است آغوشت

با بودنت غمگین نمی‌بینم جهان را نه
پایانِ احوالی پریشان است آغوشت

آباد کردی عاشقی ویرانه را آخر
احساسِ خوش بر قلبِ ویران است آغوشت


دائم گلستان می‌شود دنیای من با تو
باغی برای این بیابان است آغوشت

از فصلِ سرما دور می‌خواهی مرا ای عشق
گرمای جانم در
زمستان است آغوشت

مهدی ملکی


برچسب‌ها: مهدی ملکی , زمستان

تاريخ : سه شنبه ۹ دی ۱۴۰۴ | 12:13 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

زمستان
آویخته
بر شانه‌های درختانِ عریان؛
شاخه‌ها سرد،
چون نفسِ زمینِ یخ‌زده
که سنگینیِ تمامِ آنچه نماند را
در سکوتِ محض فروبرده است،
گویی زمستان در حفره‌ی استخوان جهان نفس می‌کشد.

جنگل،
حجمی از سکوتِ خاکستری؛
چنان فشرده
که هیچ پرنده‌ای
جراتِ بازگشت ندارد.

در کلبه‌ی چوبی،
تکه‌هایی بریده از تنه،
حافظه‌ی ریشه‌های رفته را
در خود نگاه داشته‌اند؛
و ما نشسته‌ایم
با گرمایی که از سوختنِ تراشه‌ها برمی‌خیزد،
لحظه‌ها زنده می‌مانند،
هر شعله، تلخیِ ناگزیری از سوختن است.

برف می‌آید؛
نه برای پوشاندن،
بلکه برای کَفَن کردنِ نجوای گذرا؛
تا هیچ ناله‌ای
این سکوتِ شکننده را نشکند.

بوی هیزم،
تنها زبان مشترک ما با هستیِ کوچک‌مان،
بی‌واژه، بی‌تظاهر،
از سوختنِ ناگزیر می‌گوید.


انتظار،
خودِ آتش است؛
لطیف، آهسته،
شبیه دمی که از سینه‌ی تو
با طعم دود و تنهایی برمی‌خیزد.

دوستت دارم
چون پناهی در قلب این سرمای جهان؛
آنجا که آتش،
تنها شاهد است،
تنها روشنایی کوچکی
که می‌داند
این گرمی، روزی تمام خواهد شد،
اما پیش از آن،
تشنج این گرمای کوچک را
با تمام وجود به تماشا خواهد نشست.


تورج آریا


برچسب‌ها: تورج آریا , زمستان

تاريخ : یکشنبه ۷ دی ۱۴۰۴ | 13:34 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

زمستان دارد از آن دور می آید
و برف از پشت شیشه
در نگاه سرد گنجشکی که می خواند .


صابرخوشبین صفت
۵ دی ۱۴۰۴


برچسب‌ها: صابرخوشبین صفت , زمستان

تاريخ : شنبه ۶ دی ۱۴۰۴ | 11:50 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

برف
آهسته می بارد
مانند کسی که روی زخم
مرهم می گذارد
زمین پنهانی نفس می کشد

هر دانه سفید
فصل را به آرامی می گذراند
در عمق خاک
دنیایی گرم منتظر
روییدن دوباره است

گوش می دهم
به فریاد زمین
که زیر برف
قصه زندگی را تمرین می‌کند

سکوت سفید
سنگین است
برف ، یک پتوی ضخیم
از فراموشی موقت است
که روی سوت و کور
پاییز می نشیند

زیر این برف بلورین
زمین دهانش را بسته
صدای خود را
در درونش حبس کرده

من ایستادم
که برای شنیدن
شکستن شاخه های خشک
برای وزش بادی که نیست
فقط برای حس کردن
لرزش آهسته
آن قول ناگفته ریشه ها
که می گویند
ما هنوز اینجاییم
زیر این همه سفیدی


حسین رسومی


برچسب‌ها: حسین رسومی , زمستان

تاريخ : پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴ | 12:57 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

برف می‌بارد روی پنجره
و من نقشِ چشمانت را می‌کِشم
تشنه‌ی گرمای دستانت
دوستت دارم با تمام زمستانم


حسین گودرزی


برچسب‌ها: حسین گودرزی , زمستان

تاريخ : چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴ | 11:37 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

بهار آشنایی
چه زود غروب کرد
پاییز تنهایی
مختصری پیرم کرد
امان از زمستان دلم
دلم یخ زده
خاطرات با تو
دیگر امانم را بریده

دلم خسته است
کلبه عشق
تحمل سرمای دوری تو را ندارد
سپیدی زمستان
مرا بیاد
رخ ماه گون تو می اندازد

آخرین نگاه منتظرم
در لابلای بارش برف
گم شد
راستی تو هنوز
قهوه های تلخ آن کافه زیر پل
را بیاد می‌آوری ؟
من در زیر باریدن‌ باران
جلوی آن کافه
می ایستم

فنجان خالی هنوز روی میز است

زمستان دلم
خیلی دلش گرفته
جرعه ای عشق
طلب کرد از من
آهی از دلم بلند شد
معشوق به آن اشاره جانم
دیگر نظری نمی اندازد
آخه عشق بهانه بیش نبود
او مرا برای سرگرمی
گذر زمان می خواست

زمستان دلم
دارد با چشمان خیسم
قطرات تنهایی را
می بارد
درنگی نیست
این زمستان
برایم همیشگی است
چون می دانم
دیگر در کلبه دلم
آشیانه ‌نخواهی گرفت

حسین رسومی


برچسب‌ها: حسین رسومی , زمستان

تاريخ : دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴ | 11:45 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

زمستان،
برگِ سپیدی‌ست که روزگار پیش رویمان گذاشته؛
و این اسب‌ها...
واژه‌هایی مُورب و سیاه‌اند
که بر تنِ برف، «صبوری» را هجی می‌کنند.

عجب زخمِ شکیبایی‌ست این قاب!
انگار دلی را زیرِ پیراهنِ سردِ جنگل،
کبود کرده باشند...
اما هنوز می‌تپد.

دلتنگی اینجا،
آن سرمایِ گزنده‌ای نیست که به استخوان برسد؛
بوی نجابت می‌دهد،


شبیه طمأنینه‌ی گام‌هایی که آشوب را دیده‌اند،
چشیده‌اند،
اما آرامش را به‌دندان کشیده‌اند.

ببین چطور سیاهیِ یال‌ها،
بلاهتِ این همه سپیدیِ یکدست را
به بازی می‌گیرد...


رستگاری شاید همین باشد:
قد کشیدن در قابی که غمش،
آدم را بزرگ می‌کند؛
مثل درختی که ریشه‌اش در رنج است،
اما شاخه‌هایش سبکبار.

این اسب‌ها،
همان ناگفته‌هایِ مکتومِ ما هستند؛
در آخرین ایستگاهِ صبوری،
درست آنجا که سکوت،
تنها موسیقیِ شنیدنی‌ست.


مریم نقی پور خانه سر


برچسب‌ها: زمستان

تاريخ : دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴ | 11:40 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

باد زمستانی
نام تو را آورد
دوستت دارم

حسین گودرزی

.

برف بر شیشه
نام تو را می‌نویسم
دوستت دارم

حسین گودرزی

.

و این آخرین شعر
اما آخرین عشق نیست
چون تشنه‌ی تو
همیشه خواهم ماند
ودوستت دارم
تا آخرین نفس
تا آخرین ستاره
تا آخرین یلدا

حسین گودرزی

.

صبح می‌آید
شب یلدا می‌رود
اما عشق ما می‌ماند
تشنه‌ی ماندنش
دوستت دارم
ماندگارترین


حسین گودرزی


برچسب‌ها: حسین گودرزی , زمستان

تاريخ : دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴ | 11:37 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

کلمه‌های تشنه‌ام
چون برگ‌های پاییز بی‌باران
بر سنگ فرش خیابان‌های خالی می‌رقصند
و من
پیکره‌ای از تردید
در آستانه ی هر دری که می‌ایستم

دوستت دارم........
این واژه‌ی کهنه
چون فنجان شکسته‌ای است
که چای تلخ تنهایی در آن می‌جوشد
و بخارش
روی پنجره‌های روحم
نقش محال می‌بندد


نگاه معصوم من
که روزگاری
آینه‌ای بود برای انعکاس پروانه‌ها
اکنون
تنها قاب خالی‌ست
که گرد و غبار خاطرات
بر شیشه‌اش نشسته

من........
مفعول مطلق فعل عشقم
که نهادش را در سایه‌ ی ویژگی‌های تو گم کرد
و اکنون
در حکم پیرنگی شکسته
بر تارهای زمان می‌لرزد

زمستان آمده
و برف سکوت
بر شاخه‌های یخ‌زده ی آرزوهایم نشسته
اما از لابه‌لای این یخ‌ها
غنچه‌ای از قناعت می‌روید
که بوی بهار مقاومت می‌دهد

کاش.......
ای کاش
بادهای شمال
پیک نامه‌بر من می‌شدند
برای رساندن این پیام
که هنوز
در گوشه‌ای از این جهان
کبوتری
بر شاخه‌ی اقبال می‌نشیند

حسین گودرزی


برچسب‌ها: حسین گودرزی , عشق , پاییز , زمستان

تاريخ : چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۴ | 13:28 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

در این پاییز بی باران
که زمستان از پشت کوههای خشک نفس می زند
هر برگ ریخته،نقش یک دروغ است بر زمین سرد
هوا پر از دود است و نیرنگ
و عشق،همانند رودخانه ای که بسترش را از یاد برده
تنها در خاطره جاریست


حسین گودرزی


برچسب‌ها: حسین گودرزی , عشق , پاییز , زمستان

تاريخ : دوشنبه ۱۰ آذر ۱۴۰۴ | 12:24 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
تاريخ : دوشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۳ | 12:13 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
تاريخ : چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳ | 12:11 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
تاريخ : سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۳ | 11:56 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
تاريخ : چهارشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۳ | 13:0 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |

...

یک روز برفی که برف ها سریع در حال آب شدنند


برچسب‌ها: مینیمال هایی برای زندگی , زمستان

تاريخ : یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۳ | 12:39 | نویسنده : 🧡m.b❤️⛺️ |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.