من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق، ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم باوفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم
برچسبها: حافظ
آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید
گو در این نکته بفرما نظری بهتر از این
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم
شادی آورد گُل و باد صبا شاد آمد
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
حافظ
برچسبها: حافظ
سحرگه رهروی در سرزمینی
همیگفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گرچه نامی بینشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشهچینی
نمیبینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی
درونها تیره شد باشد که از غیب
چراغی برکند خلوتنشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟
اگرچه رسم خوبان تندخوییست
چه باشد گر بسازد با غمینی
ره میخانه بنما تا بپرسم
مآل خویش را از پیشبینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی
حافظ
برچسبها: حافظ
بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو میرسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
#حافظ
برچسبها: حافظ
چو گفتمش که دلم را نگاهدار! چه گفت؟
زِ دستِ بنده چه خیزد؟... خدا نگه دارد!
#حافظ
/ هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راهگذارت کجاست تا حافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
حافظ
برچسبها: حافظ , خدا
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی از این نقش نمیآید خیز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان میگوید
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا میآید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
برچسبها: حافظ
💚✨ادامه مطلب✨💚

اِیدِلِغَمْدیدِه،حالَتْبــِهشَوَد،دِلبَدمَکُن
وینْسَرِشوریدِهبازآیَدبهسامانْ،غَممَخور...
دورِگَردونگَردوروزیبَرمُرادِمانَرَفت
دائِماًیِکساننَباشَدحالِدوران،غَممَخور
برچسبها: حافظ

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن..
برچسبها: تکست , مثبت , زندگی , حافظ
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم
...................................
حافظ شیرازی
برچسبها: حافظ
خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم ، به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم
زاد راه حرم وصل نداریم مگر ، به گدایی ز در میکده زادی طلبیم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولی ، به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام ، اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد ، مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
عشوه ای از لب شیرین تو دل خواست به جان ، به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم
تا بود نسخه عطری دل سودازده را ، از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ، ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم
بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ ، خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
برچسبها: حافظ
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ ، که تا چو بلبل بی دل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوری نگاه می کردم ، که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور ، که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم ، نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن ، دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست ، یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان ، که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ

برچسبها: حافظ
زهی خجسته زمانی که یار بازآید ، به کام غمزدگان غمگسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم ، بدان امید که آن شهسوار بازآید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من ، ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
مقیم بر سر راهش نشسته ام چون گرد ، بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سر زلفین او قراری داد ، گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی ، به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ ، که همچو سرو به دستم نگار بازآید

برچسبها: حافظ
به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد
تو را در این سخن انکارِ کارِ ما نرسد
اگر چه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند
کسی به حُسن و ملاحت به یارِ ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرمِ راز
به یارِ یک جهتِ حق گزارِ ما نرسد
هزار نقش برآید ز کِلکِ صُنع و یکی
به دلپذیری نقشِ نگارِ ما نرسد
هزار نقد به بازارِ کائنات آرند
یکی به سکهٔ صاحب عیارِ ما نرسد
دریغ قافله عمر کان چنان رفتند
که گَردشان به هوایِ دیارِ ما نرسد
دلا ز رنجِ حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطرِ امیدوارِ ما نرسد
چنان بِزی که اگر خاکِ ره شوی کس را
غبارِ خاطری از رهگذارِ ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرحِ قصه او
به سمعِ پادشهِ کامگارِ ما نرسد
برچسبها: حافظ
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
من لافِ عقل میزنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و عِلم
در کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نِی کُنَم
از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم
کِی بود در زمانه وفا؟ جامِ مِی بیار
تا من حکایتِ جم و کاووسِ کِی کنم
از نامهٔ سیاه نترسم که روزِ حشر
با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طِی کنم
کو پیک صبح؟ تا گلههای شبِ فِراق
با آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم
این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوست
روزی رُخش ببینم و تسلیمِ وی کنم
برچسبها: حافظ
بر در شاهم گدایى نکته اى در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقى سیمین ساق بود
در شب قدر ار صبوحى کرده ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامى بر کنار طاق بود
"حافظ"
برچسبها: حافظ
بر در شاهم گدایى نکته اى در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقى سیمین ساق بود
در شب قدر ار صبوحى کرده ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار و جامى بر کنار طاق بود
"حافظ"
برچسبها: حافظ
بی مهررخت روزمرانورنمانده است
وزعمرمراجزشب دیجورنمانده است
هنگام وداع توزبس گریه که کردم
دورازرخ توچشم مرانورنمانده است
می رفت خیال توزچشم من ومی گفت
هیهات ازاین گوشه که معمورنمانده است
وصل تواجل را ،زسرم دورهمی داشت
ازدولت هجرتوکنون دورنمانده است
نزدیک شدآن دم که رقیب توبگوید
دورازرخت این خسته ی رنجورنمانده است
صبراست مراچاره ی هجران تولیکن
چون صبرتوان کردکه مقدورنمانده است
درهجرتوگرچشم مراآب روان است
گوخون جگرریزکه معذورنمانده است
حافظ زغم ازگریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را ،داعیه ی سورنمانده است
حافظ
برچسبها: حافظ
اي سرو ناز حسن که خوش ميروي به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
ببريدهاند بر قد سروت قباي ناز
آن را که بوي عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولي
بي شمع عارض تو دلم را بود گداز
صوفي که بي تو توبه ز مي کرده بود دوش
بشکست عهد چون در ميخانه ديد باز
از طعنه رقيب نگردد عيار من
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل کز طواف کعبه کويت وقوف يافت
از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست
بي طاق ابروي تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
حافظ که دوش از لب ساقي شنيد راز
حافظ
برچسبها: حافظ


