قشنگی همین است.
زیبایی زندگی:
تو می گویی:
نگاه!
و نگاهت می کنم.
دور از هزاران کلمه ی رنگارنگ
حرف من و تو یکی است.
حرف نه!
نه حرف نه!
میان این بیابان انسان
و انسان های بیابانی
تو نیاز نداری بگویی.
تنها بگو:
نگاه!
و من نگاهت می کنم.
نگاهت می کنم
که پشت آن مردمک شیشه ای
به رنگ دیوارهای شفاف درد
چه خفته کودکی
که اولین بار
صدای مادر را شنیده
و به امید برخاستن و
بزرگ شدن
خواب رویا می بیند.
آری می گویی:
نگاه!
و من نگاهت می کنم.
بزرگ تویی
و بزرگوار تویی
پشت آن جسد خاکی پیر
چه نگاهی!
آه چه نگاهی
غرق شب و
تشنه ی روز.
آری تو بگو نگاه
و من
نگاهت می کنم.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
دیگر نه آن طوفان و
آن سیل سهمگین
نه آن غم و رنج دیرین
هیچ
آری هیچ
بنیاد رفته بر باد دل را
نمی لرزاند.
من رفته ام به باد و
من رفته ام ز یاد.
ای آه از نهاد
آه از نهاد
اما
نه تنهایی
نه غم نان
نه مرگ و
نه هجران
این دل وامانده ی پر درد را
نمی ترساند.
من دیده ام کوهی که غبار می شود
من دیده ام دریایی که گرداب،
نه
دیگر نه.
دیگر ترس افتادن
و غم فرو رفتن
به چه کنم های این دل تنها
نمی افزاید.
امروز من آن دریایم
نه آن دریا نیستم
من آن کوهم
نه آن کوه نیستم
من آن رنج آلوده یه خرسندی بشرم
که هیچ
حتی هیچ
تاب و توان بازماندنم را
در این سرما
در این سرما
نمی فرساید.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
سلام انسان
خواستم بگویم
خوشوقتم از آشنایی ات.
صبح ها که لب پشت بام دل
با هراسی از افتادن
با کامی تلخ اما
امیدی شیرین
به سوی زندگی پرواز می کنی
می بینمت
تنها من
و می دانم پرواز تو باز
آرامش شب است و لانه.
تو اما آرام نمی نشینی.
نه
انسان بودن
همیشه آسان نیست.
مثل حسادت دیرینی
که نمی دانی
از کدامین گوشه ی دل
بر می خیزد
و تو آن را نمی خواهی.
یا مثل تلاشی
برای خوب بودن
حتی وقتی می فهمی
در اعماق وجودت
چه تناقض وار
شیطانی.
وقتی برای کودک همسایه
شعر می گویی
و آرزویت خوشبختی دو کبوتریست
که لانه اشان را گم کرده اند.
و وقتی دلت برای بد بودن
تنگ می شود.
هر دو از ته دل.
گفتم دل:
آنجا که جای فرشته و شیطان است.
و تو می دانی کدامین را می خواهی
در رخوت تنهایی گم که می شوی
از فانوس "بودن" خود را پیدا می کنی.
و "خوب بودن".
شب چیست
جز رقصی
که پری با حیوان دارد؟
و رویا
و کابوس
و تعبیر
و باز صبح
و پشت بام.
و باز پرواز.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
منتظرت نمی مانم.
نه اینکه مهربان نیستی.
نه اینکه آرامش را در رودخانه جاری چشمانت
در کنار هیاهوی کودکانه ی یک بودن
نمی توان یافت.
نه اینکه صدایت
لالایی جیرجیرک های سراسیمه
از بی خوابی نیست.
نه این که عبورت نسیمی نخواهد بود
بر قطرات مرده ی این برکه ی ساکن.
نه نه.
این همه تویی.
و بالاتر.
بالاتر از آن بهشتی.
و از آن فرشته ی آسمان هفتم.
بالاتر از نوری
که اگر قدم رنجه کنی و بر چشم نشینی
جز تو دگر
نخواهم دید.
نه نه
تو خوبی.
مثل بوی نوزاد خوابیده ی سرنوشت.
مثل صدای دوردست طفلی که می پرسد.
آری تو خوبی اما
منتظرت نمی مانم.
برایم همین کافی است که هستی و
بدان که من هم هستم.
شاید روزی ملاقات کنیم.
شاید نگاه هامان تلاقی آشنایی شود
شاید
شاید اما تا آن روز
منتظرت نمی مانم.
پروازم را ادامه میدهم اما
گمان نکن فراموش شده ای.
تو هم اکنون با منی.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
به او بگویید:
تو در داستان تفاوت ها بمان.
من به سمت یکتایی پرواز می کنم
و آتش می زنم
مثل پرهای سوخته ی ققنوس
یکی یکی تمایزهامان را
تا آن زمان
که بگویی چرا.
و من
جدایی کلمات را
توان فریاد نداشته باشم.
و آنقدر محو شده باشم در او
که پاسخم به تو
حتی سکوت هم نباشد.
شاید آن روز
آن زمان
آن لحظه
زنده شویم به هیبت ققنوس
و پرهای وحدانیت در آوریم.
و آنگاه آتش
سجده مان کند
که احسنت
موجود خاکی تویی؟
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
دیگر
"نخواهم بود"
برایم کافی نیست.
چه بهانه ی بی مایه ای
برای ندیدن.
نخواهم بود اما
روی ماه کودک
به مادر خواهد خندید.
و طنین رایحه مادر گل
در فضای خشک باغ
فریاد خواهد زد:
"کمک..."
آنگاه نه من
که ما
تک تک ارواح تاریخی اعصار
به حال زمین گریه خواهیم کرد.
و خواهیم بود که ببینیم
چگونه آخرین کودک
می گرید.
پس اکنون بر می خیزم.
اکنون جدا می کنم خود را
از تیزاب گل آلود شیطان
که به دست خود
دانه دانه گل ها را
می پژمرد.
اکنون که هستم
برای اشک شور مادر گل
آب زلال می شوم.
نه
لازم نیست برای سرنوشت انسان
گریه کنم.
ما سرنوشت انسانیم.
کافیست
این سراب دهشتناک "من" را
بخشکانیم و ما شویم.
کودک تو
کودک من است.
برای کودک هامان
بری شویم از بدی و
بار دیگر
انسان شویم.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
صدایم کرد:
خانوم...
برگشتم.
هیچ کس بود.
کاش هیچ کس مرا خانوم صدا نمی کرد.
کاش فریاد می زد ای انسان
ای بودن
ای موجود
ای هستی.
کاش هیچ کس هیچ گاه مرا
به نام صدا نمی کرد.
که من تمام نام های دنیایم و
از نام تهی.
که من
عاری از زن و مردم
مثل برگی که می چینی
نوازش می کنی
و به دست باد می دهی.
راستی گفتم؟
روزی باد بودم.
هو هو
اما
نام مرا اسیر تن کرد
و خانومی
که هیچ کس گفت.
های هیچ کس
دیگر مرا صدا نزن.
که من گم می شوم
در تار و پود بی سن و جنس اکنون
اینجا.
آی هیچ کس.
من دیگر نیستم
من هیچ شده ام
باد شده ام
برگ شده ام
و نام من
هیچ کس است.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
می دانم هست.
مثل لاک سخت لاک پشت و
پر نرم مرغ عشق.
مثل داستانی که پدر بزرگ
برای خواب کردن ما می گفت و
مثل صدای بمب.
مثل عشق و عمر و جنگ و مرگ
مثل بودن...
و مثل نبودن...
می دانم هست
مثل حکایتی
که آن چهره ی آسیب خورده از زمان
با خامی جوان می گفت.
نه مثل داستان طوطی
که آن هم قصه است.
می دانم هست.
مثل شکایت پیرزن از درد
که برای ما کهنه بود
اما به تازگی صبح
و تیرگی شب
بود و تکرار میشد.
می دانم هست
مثل لطافت میرای گل در لحظه
همان گلی که فردا خوراک خاک میشود اما
این پایان داستان نیست.
نه فکر نمی کنم.
می دانم هست اما
این را هم می دانم
این پایان داستان نیست.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
لبانش خشک و چشمانش تر
و دستان چون کویر
" های انسان
فرزند کدامین قریه در بیابانی
که امضای آفتاب
گونه هایت را گداخته است؟"
قلبش پر تشویش و
سرش پر توهم
چه عجولانه
کلمات را مثله می کرد.
" های های صبر کن
چنین پر پیچ و تاب
مارگونه چرا میان آتش و خون
می کشانی این جثه ی تکیده را؟"
نه ریشه داشت و نه بال.
هم ریشه داشت و هم بال.
بریده و شکسته.
" صبر کن صبر
انتقام از کدامین تبر خواهی گرفت
که دستانت به خون آغشته است."
قاتل کوچک معصوم
چه آرام آرام آب میشد
در گناهی که نکرد.
در قربانیی که نمرد.
وهم
آه وهم
نجاتت می دهم از آتش سر به دار وهم
و تو گل های باغ انسان را
آبیاری خواهی کرد.
بیرون باش از بودن
بیرون باش از این جهنم خونین
که نامش میگذارند وطن.
باش و نباش
نفس بکش و نکش.
ریشه کن و نکن
پرواز کن و نکن.
جایی باش که نه انگار اکنون است.
کسی کودکی را که نیست نمی آزارد.
کودک شو و نباش اما
بر کل بادیه سرود عشق بخوان.
آنگاه بودن
تنها تویی.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
نمی فهمی
وقتی می گویم
دوستت دارم
همان گونه
که شبنمِ روی گل برگ را.
نه
غرضی نیست.
دوست داشتن معصوم است.
بی ریا اما
بی جنس.
همان طور که مادر کودک را دوست دارد.
همان طور که سنگریزه برای جویبار
آواز محبت می خواند.
بی جنس
بی جنس
بی غرض.
خنده ات را دوست دارم.
همان طور که خنده ی خسته ی پدر را
و یادم نیست
تو زنی یا مرد.
یادم نیست
خانه ات در کدامین محله از
پس کوچه های ذهنم
نشان دارد.
حتی یادم نیست چشمانت چه رنگ است.
تنها می دانم
دوستت دارم
بی آنکه دوست داشتن معنایی بدهد.
به خاطر من
خوشبخت باش.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
عمرت دراز و
بختت چون سرو و
سایه ات چو کوه.
ای ناجی شب های خرگوشک خسته از فرار.
ای پرستار زخم های کهنه ی پلنگ بی شکار.
ای مهربان مادر و
پر توان پدر.
سایه ات چو کوه و دلت چو جویبار
مستدام.
مستدام.
مستدام و جاری
ای چشمه سار تنهای بیابان های خشک
در شب کویر.
کسی نفهمید اما
من خوب می دانم
تک غنچه ی باغ های خیالی آرزو را
تو به راز آب دادی.
تو به عشق خنداندی.
ببخش.
تو ببخش.
ببخش که گل خار دارد اما
گل برای تو زیباست.
ای زیبا پناه غنچه های باغچه ی خانه امان.
تو بمان
که خوب تر از تو تنها
فرسنگ ها از ما دور است
و خوابیده.
اما من خیالم راحت است
که تو هستی
تو اینجایی و
آفتاب به امید تو می تابد.
و تو بیداری.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
این بار که مرا دیدی
صدایم نکن.
مگذار کلمات
قداست بلورین هوا را
به خاکستر بکشانند.
نام مگذار بر حس.
جامد مکن نسیم دلنواز بودن را.
این بار که مرا دیدی
از چشم بگذر.
بگذر از دیدن
از نگاه
از عقل.
بگذر از این منطق شکننده ی
خشک خائن.
بگذر.
این بار که مرا دیدی
محو شو در لطافت شبنم
رقصان روی خاک.
که اکنون هست.
که اکنون نیست.
هیچ لحظه ای باز نمی گردد.
تو بازگرد.
این بار که مرا دیدی بازگرد و
شعر وحدت بخوان.
که خسته ام از کثرت احساس
کثرت معنی.
این بار که مرا دیدی
یکی شو با من
تا بباریم
ببارم به عشق.
بباری به عشق.
نه انسانی بود.
نه انسانی هست.
نه تو هستی و نه من.
آنچه هست
خود ذات پاک بودن است.
تنها
یکی
بی من.
این بار که مرا دیدی
از بودن هم بگذر.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
به زودی خامشی پایان خواهد یافت.
ابر تیره ای
اشک ریزی خواهد ریخت
و اولین فروغ سحر
از لابلای قطره ها
منعکس خواهد شد.
آهسته آهسته
مانند دست ظریف نوعروسی
بی زیور
کودکان الماس نمدین طلایی رنگ خورشید
یکی یکی لمس خواهند کرد
دیواره ی سرد و زمخت آسمان شب را.
آنگاه من برخواهم خاست.
مثل سحر از دل شب.
و تو خواهی دید
آنچه که منم.
نه سکوت نه.
فریاد هم نه.
نوایی بلندتر از فریاد
هم وزن رود
هم شعر باد.
و برایت خواهم خواند
آنچه نمی توان گفت.
و به تو نشان خواهم داد
آنچه نمی توان دید.
و تو
پشت سر این دختر خجالتی دیروز
کوهی خواهی دید
با گدازه هایی که نمی سوزاند اما
دنیا را
روشن تر می کند.
تا آن روز
تو با من باش
و خجالت و بی دست و پایی را
بر من ببخش.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
من آن آب روان
بی سر و شکل
که لحظه مرا تعریف کرد.
گفته بودند
زمان که بگذرد
نور و سایه سیاهیت را
رنگ خواهند بخشید.
نام خواهی گرفت.
جسم خواهی شد.
گفتند و گذشتند و لحظه
مرا تعریف کرد.
از سر کویی که عبور می کردم
عبور من هیچ می شد.
تنها نظاره اما
روزگاریست که می گویند:
زنی از سر کوچه ی ما عبور می کند.
نام من؟
نام من را پدر گذاشت.
تقصیر من نبود.
و در سحری میان ظهر
رنگ انسان گرفتم.
و لحظه
لحظه های دست در دست
لحظه های با هم قهر
داستان این بودن را
تعریف کردند.
این روزها
عبور من
عبور سرگذشتی است
که ناخوانده در سایه ها
به دنبالم است
و من آن سرگذشتم
و آنچه از آن به جا مانده.
زنی که شعر می گوید و شاعر نیست.
و لحظه مرا تعریف می کند.
سحر غفوریان
موضوعات مرتبط: 🌿زن
برچسبها: سحرغفوریان
بر سلامت درود
ای یاد کرده از آنچه گذشت.
بر چشمانت سپاس
ای به دو دیده منت گذاشته ای دوست.
بازگشتی از آن هجر طولانی
که نه تو را بود تاب و نه من.
چه سبکبار تازه کردی
کهنه جاپای دیروزهامان را.
بر سلامت درود ای یار غار
ای دوستِ دوست.
چه خوش برگشتی و شاد شد از
حضور پاک بی توصیف تو
دل بی نوای بودنم.
چه زدی چنگ بر آن ساز فروریخته
که نوای دوستی
ذرات فضا شده.
خوش آمدی.
خوش آمدی.
در آ و بر صدر مجلس دل نشین.
ای با وفا
ای هم نشین.
که شاه نشین قلبم
بی تو خالی بود.
بنشین و مگذر از ملک وجود
به آسانی دیروز.
که خواب
دیروز را با خود برد.
تو بمان و پادشاه وجودم باش.
ای تو توهم شیرینی امروز
که هم هستی و هم نه.
از خیالم برون آ و بر واقعیت نشین.
که خیال من دیری است
زادگاه واقعیت است.
از آن زمان که تو رفتی
ای تازه وارد آشنا
چه خیال بی تو خالی بود.
از خیالم در آ و
واقعیت باش.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
دو خط موازی بودن و رویا
در رقص
در تلاطم.
اختیار؟
مانند رودی که جز جریان
اختیاری ندارد.
ما چه هستیم؟
دلخوش به اکنون.
دلخوش به اختیار.
که یارایی مان نیست
شکستن این بلور تنگ و تُرُشِ
"من" را.
که آزاد شویم از توازی دنیا.
که کودکی شویم
خفته در امنیت مادر.
زیبا
زیبا.
ما چه هستیم؟
دو خط موازی بودن و رویا
که می گردیم به دور هم اما
هیچ گاه
به هم رسیدنی نیست.
نه.
نه در این دنیا.
سحر غفوریان

برچسبها: سحرغفوریان
آن سوی این دنیا
دنیایی است
با ذرات متبلور مه غلیظ
که تو به سختی
هستی را در آن می کاوی.
خوب که دقت می کنی
میان قطره های معلق تردید
راهی از نگاه باز می شود:
یک جفت چشم درشت سیاه:
سرمه.
تو به سمت سرمه می روی.
چشمان سرمه بسته میشود.
"نه"
اشک سرمه رودی می شود
می خزد به خاک
و گل بزرگ و سفید اراده
گل یقین
از خاک سر برمی دارد.
تو را می برد تا اوج.
تا نگاه.
تا خورشید.
گل در خورشید می سوزد و
تو می مانی.
تو و نگاه.
خورشید هم می گرید.
ذرات نورانی اشک خورشید
بر سر دنیا می بارد
و تو سوار بر باران نور
به زمین فرود می آیی.
جزئی از خاک میشوی.
نفوذ می کنی در معما
ای یقین تازه دمیده
ای اراده ی خورشید
با اشک سرمه
سر از خاک برمیداری و
رهگذر تنها را
تا خورشید می بری.
و تو می سوزی و
رهگذر با خورشید می ماند.
چه زیباست اشک خورشید.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
بال هایم بسته است.
که اگر نه
تو را تا اوج می بردم.
از آن بالا
"من" کوچک تر است.
دستانم بسته است
که اینجا میان نگاه
دیوار می کشند.
رسم هاشان
رسم جدایی
دل هاشان شب است.
اینجا
آب تیره پشت چشمان زلال
روان است و
مردم از چشمه ی خشکیده
سطل سطل
تنهایی بر می دارند و
در خلوت هاشان
بودن را می کشند
و در اشک هاشان
نشانی از شبنم نیست.
چشمانم را بسته اند
که اگر به خوبی زل بزنم
نشان جنس می بینند و
اگر لبانم به دوست داشتن تر شود
گمان گناه برند و
اگر دستان معصوم به سویت دراز شود
تصور شیطان کنند.
اینها دل هاشان ناپاک است.
تو که بال هایت فراخ است
پرواز کن از این همه شب
به جای خورشید بنشین.
بسوزان قمرهای مصنوعی کینه هاشان را.
و از آن بالا "من" را ببین
که این گوشه
چه کوچک افتاده ام.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
سیاهی چشمان
با سرخی گونه آمیخت
خطوط زمرد قرمز قمر در عقرب شد.
نبودی اما تنهایی اشک آنجا بود.
چه تیره میشود سیاهی سرمه
در جویبار زلال.
یادم نیست
یادم نیست.
حسی بود
مثل دیوار بلند و دستان خالی
شبی سیاه تر از سرمه چشمانت.
ماهکی
تقلای بی رمقی
انحنای دست در دستکش گم میشد.
چه سوزی در میانه ی تابستان!
چه هرمی در میانه ی زمستان.
راستی کجا بود؟
چه فصلی بود؟
یادم نیست.
یادم نیست.
به هم می ریخت تصویر عزیزت از دور.
آسمان بیمار شد.
چه حسی؟
یادم نیست.
خطی
کلمه ای
دستی
نوایی
آن شب هم گذشت و
تو گذشتی و
عمر گذشت
بعد آن شب چه ها که نشد
یادم نیست
یادم نیست.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان
تو مرا انسان ببین
چه زنی با شال آبی
چه پسری با سیبی در گلو.
تو مرا آب ببین
چه دریای شور پر موج
چه مرداب راکد و تنها.
تو مرا خورشید ببین
چه آفتابی و بر افراشته
چه در کسوف و نیمه تاریک.
تو مرا درخت ببین
چه استوار و رسیده
چه فرتوت و تکیده.
...
بس است.
بگذر از این قافیه ی اسیر.
بگذر از این وزن دست و پاگیر
دیوار خطوط را بشکن.
بر موج معنی سوار شو.
سطر سطر آینه.
و آنگاه
چیزی را در ورای وجودم
جستجو کن
که در خود گم کرده ای
فارغ از جنس و سن و نژاد
و بدان
فارغ از چگونگی هایت
من هم هستم.
مثل تو.
مثل ما.
فعلا
تا کالبدی هست
تا نور روی ماده بازمی تابد
تا هستی وابسته به نفس است
و نفس محدود
آری فعلا
تو مرا انسان ببین.
سحر غفوریان
برچسبها: سحرغفوریان

